|
گفتار ساده و آشنا
|
سلام
به نام خدایی که در نزدیکی ماست و ما دلتنگ دوری...
امیدوارم مثل همیشه خوبه خوبه خوب باشین... خدا رو شکر بازم تونستم بیام نت و یه سری به وبلاگ بزنم... ای کاش مثل تابستوناوقت ازاد بیشتری بود... سرعت نت هم بالاتر بود ... اما فقط ای کاش ...
یه معذرت خواهی هم به دوستی خوبم که نتونستم بهشون سر بزنم ...
این شعر رو خیلی دوست دارم شاید شما هم بپسندین....
دحو الارض هم اومد ... اونم بعد صد سال روز جمعه اما چه فایده ... اونی که باید بیاد نیومد...
دیریست که ما منتظر روی تو هستیم
ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم
دیریست که دلداده ما خانه نشین است
جای قدمش بوسه به صد چاک زمین است
پلک دلم امشب به نبودت پر درد است
این فصل کبود از غم هجران تو سرد است
ای ساقی دلهای جهان مست نگاهت
این ماه فرومانده ز چشمان سیاهت
دیریست که ما منتظر و خانه بدوشیم
وقتی که قمر نیست همه تا رو خموشیم
ای صاحب این ثانیه ها پس تو کجایی
فهمیده ام این جمعه گذشت و نمی یایی

دیریست که در جمعه همه مست غروییم
از ناله پریم وغزل سنگ و رسوبیم
رها کنید دگر صحبت مداوا را
فراق اگر نکشد ، وصل می کشد ما را
تمام عمر تو ما را نظاره کردی و ما
ندیده ایم هنوز آن جمال زیبا را
شراره های دلم اشک شد ز دیده چکید
ببین چگونه به آتش کشید، دریا را
قسم به دوست که یک موی یار را ندهم
اگر دهند به دستم ، تمام دنیا را
به شوق انکه ز کوی تو ام نشان آرد
به چشم خویش کشیدم غبار صحرا را
جنون کشانده به جایی مرا که نشناسم
طریق کعـبه و بتخانه و کلیسا را
تمام عمر به خورشید و ماه ناز کنم
اگر به خانه تاریک من نهی پا را
نسیم صبح ز راهی که امدی برگرد
ببر سلام ز من آن عزیز زهرا را
ya hagh
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلامون جای غمه لونه درده
تورو بی من منو دور از تو گذاشته
چی بگم؟ با من و تو دنیا چه کرده؟
تو دلم این همه غم جا نمیگیره
چی به جز غم داره این دل که اسیره
گفتی از یاد میره این غمها یه روزی
تو دلم ریشه دوونده دیگه دیره
تو میگی نامه نوشتی نرسیده
از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده
منم امشب واسه تو نامه نوشتم
اما اشکام همه رو نامه چکیده
آسمون با من و تو قهره دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
هر کدوم از ما تو یک شهر دیگه
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
و ندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقت به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم ،مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو،من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی ،گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد عشقش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم...

گوهر خویش را مکن تقدیم هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
اللهم عجل الولیک الفرج
نگاهم کن که من محتاج آن چشمان دلتنگم
بگو با من دوباره راز مستی را
که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم
التماس دعا
خدایا ببخش
سلام خدا ...سلام مهربون ...!
خدای مهربون امشب پشیمون اومدم به در گاهت طلب مغفرت كنم . خدایا ببخشم از گناهایی كه تومحضرت انجام دادم و خودمو زدم به نفهمی خدایا عفوم كن از معصیتایی كه كردم بعدش بجای استغفار توجیهش كردم . خدایا ببخش که ناخواسته دل بنده هات رو شکوندم .ولی نیتم خیر بوده. هرچند نادانم... خدایا دلشون رو بدست بیارکه بهترین مهربانانی... این نادان رو ببخش ... خدایا شرمسارم ...خدایا ببخش که خودت گفتی بیا و فقط به خودم بگو ... اقرار کن گنه کاری ... کسی رو آگاه نکن که من ستارالعیوبم ... تا ببخشمت و من فراموش کردم ...خدایا ببخش که امیدم به غیر تو بود .. ای امید، نا امیدم نکن... دلم صید راهت شده و باز تیر نگاهی قلبم را به اتش کشیده.. ای خدا از چه میترسم . من تورا دارم نیازم چیست و بدا به حالم که تمام داراییم را فراموش میکنم ... دلی که تو در آنی کجا به بیراهه رود کما اینکه من زندگی ام در بیراهه ها سپری شد... راه تویی و غیر تورا پسندیدم و شادمان شدم... چه شادی گذرایی که مرا در منجلابی رها کرد که خود هم طاقت آن را ندارم ... چیزی جز مشتی گناه ندارم .. اشکم جاری نمیشود... آنقدر دلم تاریک و سرد شده که یاد محبوسگاه های وحشیان میافتم... نوری نیست تا امیدی جاری شود... مگر من بنده ات نیستم ... به که قسمت دهم ای ارحم الراحمین... زنگار دلم را گرفته .. غرق سکوت میشوم .. دستانم بالا و سرم پایین .. شرمساری اجازه ام نمیدهد...
خدایا ببخش !!!
پروردگارا!
میدانم که جهانت وادی امتحان است ومی دانم که سخت ترین وادی این امتحان محبت است! ولغزنده ترین وادی محبت ؛ محبت به غیر خودت !!! خداوندا ! از این بنده حقیرو گناه کارت این خواهش را بپذیر واین بیچاره را به محبت غیرخودت امتحان نكن كه بسیار از این وادی وحشتناك می ترسد. مهربانا آنقدر این بنده ات دلتنگ شده كه هوای رفتن به سرش زده! هوای پرواز با بال های سفید بر فراز زیبایی ها... بیا وحاجتش را بده! بیا وبرای همیشه ببربش كه سخت دلتنگ رفتن است! هوس زیاد شده ... میترسم .. میترسم به گناهانم هم رشوه دهم .. میترسم غیر خودت مرا زمین گیر کند.. خدایا از خودت نصیبم کن ... چرا که زیبایی دنیا مرا در خود حل ننماید ... نیازم تویی... بی نیازم نکن...
:: یا ارحم الراحمین ::

الهی!
بنده ات را ببین! ببین كه با چه كوله بار قلیلی از ثواب وچه كیسه ای پر از گناه آمده ،
ببین كه چگونه دلش را زباله دان انسان وزرق وبرق دنیا پر كرده است.دلت برایش نمی سوزد!
دلت برایش نمی سوزد كه اینچنین در گرداب هوس گیر كرده ،كه این چنین دل خسته وناتوان كنج ویرانكده خیالاتش نشسته است.نگا هش نمی كنی !لبخندی بروی خسته غمگین از گناهاش نمی زنی!
دستش را نمی گیری،آخر امروز محتاج ترین روز زندگی اوست! امروز روز امتحان اوست! كمكش كن كه تو.............كه تو بهترین ماوایش هستی ،ای بهترین دست گیرنده.....! دست من را هم بگیر... دیده ام مسلمان کافر شده و دیده ام عاشق ، بیگانه شده ... من از امتحان میترسم ... صیاد زیاد و دل من هنوز پر از نیاز ...اگر مهربانا ، شما دانه ام ندهی در چه صیدهای گرفتار میشوم ... بال و پرم میشکند... مرغ بی بال در درون قفس و بیرون برایش تفاوتی دارد ؟
بنده رو سیاهت را ببین ...
چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــي ز قفـس پريده باشد
پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد
من از آن يکي گـزيدم که بجـز يکـي نديدم
که ميان جمله خوبان به صفت گزيده باشد
عجب از حبيـبم آيد که ملول مي نمايد
نکند که از رقيبان سـخني شـنيده باشد
اگر از کسي رسيده است به ما بدي بماند
به کسي مبـاد از ما که بدي رسـيده باشد

التماس دعا ...
اللهم عجل الولیک الفرج
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم ســـــردیها، خــــدایا
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مـَــهــــی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهـــــی
که ناله ای خرد با آهــــی
داد از این بی دردیـــــــها، خــــــدایا
نه صفایی ز دمسازی به جام مــــی
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنــــهان
که چه دردی دارم بر جــان
وای از این بی همرازی خـــــدایا
وه که به حسرت عمر گرانی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنــــون زد
مردم چشمم جام به خــــون زد
آه .. دلبــرم زنا شکیبی
با فسون و خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خــــــــــدایا

سلام دوستان خوبم...
داره کم کم عید فطر از راه میرسه ... آدم یاد قیامت می افته ... با خودش میگه هیچی ندارم ... توشه ای ندارم تا روز قیامت سربلند باشم... زمانم که مثل برق میگذره ... روز عید فطرم باید بریم حساب کتاب... ده روز مثل باد گذشت .. هیچ باری جمع نکردم ... کوله ام خالی خالیه ....
یا اما حسن (علیه السلام ) دارم به نیمه میرسم... چشمم به شب تولد کریم اهل بیت و شبای قدره ... اینجا اگه امضا کنی شب قدرهم میدونم میتونم دستم رو دراز کنم...خودت کمک کن والا دست خالی کجا برم ...
سحرگاهان که شبنم ایتی از پاک بودن را به گلها هدیه می بخشد ... به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت ... خوب دیدن ، خوب بودن ،خوب ماندن را ؛
اللهم عجل الولیک الفرج
|
|
|
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنٍ الرَّحِیمِ |
|
اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على
عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَيْتِكَ
الْحَرامِ فى عامى هذا وَفى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظام
فَاِنَّهُ لا يَغْفِرُها غَيْرُكَ يا رَحْمنُ يا عَلاّمُ
خدايا اى پروردگار ماه رمضان كه در آن قرآن را فرستادى و بر بندگان روزه را در اين ماه واجب كردى درود فرست بر محمد و آل محمد و روزيم گردان حج خانه محترم خود كعبه را در اين سال و در هر سال و بيامرز برايم اين گناهان بزرگ راَ

سلام... دوباره ماه رمضان شد ... دارم از یه کوچه باصفا رد میشم. چقدر سرسبزه و زیبا... وسطش به اندازه راه یک آدم جاده درست کردن...کناره هاش درخته و پای درختا گل و چمن... درختای زیبایی که تا حالا ندیدم...نه زیاد بلندن نه زیاد کوتاه ... هیچ روشنایی وجود نداره اما انگارکوچه رو نورانی کردن... یه جوی آب از یه سمت کوچه در حال حرکته ... چه آب زلالی... چه گلای خوش بویی... اما عطر یاس بیشتر از همه به مشامم میرسه...یه صوت دلنوازی میاد... آره چقدر قشنگ دارن قرآن میخونن ...
در یک خونه بازه... یه دختر خانوم کم سن و سال ، به گمونم سه سال بیشتر نداره جلوی دروایستاده ... فکر کنم مهمون دارن. انقدر قشنگ دعوت میکنه که به گمونم بانی مجلسه... شنیدم کسی با صدای خوش آهنگی صدا زد رقیه جان،دخترم ، تعارف کن مهمونا بیان داخل... مردم رو تعارف میکنه ... سلام کردم و جواب زیبایی شنیدم... چقدر مهربون بود ... رفتم داخل ... وای که چی بگم... یه حیاط بزرگ که یه چاه آب و یک تنورو چندتا درخت نخل توش نمود داره...
چشمام درست میبینه خداجون ؟؟؟ این همه آدم و این اسمای آشنا ... برق عجیبی تو چشمام دیده میشد... اسماء ائمه بیشتر از همه به گوشم میخوره...مثل اینکه دیر اومدم...سفره رو پهن کردن... وسط چارچوب در وایستادم ، چه آدمای نورانی و پاکی دور سفره نشستن ... وای خدای من ، یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه. پاهام حرکت نمیکنه... انگار که اینجا جای من نیست باید برگردم ...
از وقتی دیدمشون انگار دارم از غصه دق میکنم... سرم رو نمیتونم بالا بگیرم ...به خودم میگم، میشه منم برم و کنارشون بشینم ؟؟؟ اما نه ... روم نمیشه ... مهر و محبت ازچهره هاشون میباره... دارن دعا میخونن... اینا که انقدر زیبا رو هستن ... انقدر به خدا نزدیکن... منه زشترو رو راه نمیدن... میدونم...راستش اصلا من لیاقت ندارم برم پیششون. من وقتی خوش بودم ،کی به یاد خدا بودم... اینا رو نگاه کن...چقدر قشنگ اسم خداشون رو میارن... دلم میسوزه ، سرم رو میندازم پایین.
برمیگردم جلوی در... پاهام یاری نمیکنه... میشینم کنار در. تکیه ام رو میدم به دیوار کاهگلی... میرم تو فکر و با خودم حرف میزنم : دیدی ... دیدی دنیا چقدر سیاهت کرده ؟؟؟ ببین قلبت باهات راه نیومد. چقدر فرصت داشتی ولی ... دیدی چقدر قشنگ با معبودشون حرف میزدن. لبم رو گاز گرفتم ...اما یه چیزی ته قلبم هست که میگه درسته بدم... درسته گنهکارم و زشتم... اما خدا جون خیلی دوست دارم... دوستت دارم که تنهایی و هیچ کی رو کنارت نمیبینم..
خدا جون با تموم بدیم میخوام همیشه خدام باشی... چون مهربونی...هیچکی رو از تو مهربونتر سراغ ندارم... با اینکه من بدی کردم اما تو هنوز اون کاری رو نکردی که من سزاوارشم. هیچ جا آبرو داری نکردم، عوضش هیچ جا آبروم رونبردی... تا تنها شدم ، فراموشت کردم و تو تنهاییام فراموشم نکردی... همیشه گناه کردم ، عوضش یه راههایی رو جلوم گذاشتی که برگردم ولی من قدر ندونستم.
خدای عزیزم با این همه خوبی که در حقم کردی همیشه بدی کردم ... چه صبوری و چه رحیمی... چطوری روم بشه کنار این خوبان بشینم و اسم زیبات رو صدا کنم ؟؟؟ اما خداجون هر چند همیشه بی احترامی کردم...ولی طاقت ندارم کسی به شما بی احترامی کنه. اخه مهربونم که میتونه ببینه کسی به مهربونش بی احترامی میکنه ؟.
بازم میرم تو فکر. صورتم خیس شده ... دلم گرفته ... زانوم رو بغل میکنم و میگم حقمه هرچی سرم بیاد... خودم کردم... یادم اومد خدا تو قرآن گفته بود اونایی که ظلم کردن در واقع به خودشون ستم کردن.. اما خدا جون اگه نبخشیم چی بهت میرسه؟ واگه ببخشیم چیزی از رحمانیتت کم میشه ؟ به خودم میگم چقدر گستاخ شدی.. تو چیکار کردی که خدا دلش بهت خوش باشه ...
یه کمی که گذشت ، یاد دختری افتادم که جلوی در بود... گرمی یه دست رو روی شونم حس کردم... اما سرم رو بالا نمیگیرم ... روم نمیشه کسی صورتم رو ببینه... ببینه و بگم چی شده ؟ بگم چیکارا کردم ؟... یه صدای آشنا میگه پاشو...غریبی نکن... رسم ما نیست مهمونمون جلوی درب بشینه...ما خودمون غریب بودیم... پاشو... گفتم نه من مهمون نیستم ... گفت پس فکر کردی چطوری اومدی اینجا ؟ ... بازم رفتم تو فکر... هرچی فکر کردم یادم نیومد واسه چی اومدم... بادستاش شونم رو اروم فشار داد... گفت پاشو که منتظرن... خوب نیست اینجا بشینی...دستم رو گرفت وبلندم کرد... سرم رو گذاشت رو شونش... شرمندم کرد... اروم در گوشم
گفت ... اون موقع که حتی فکرشم نمیکردی همونی که مهربون میخونیش خواست بازم ببینتت ...